تبليغاتX
هیس ... !

هیس ... !

ازدواجیه

  در این شب بارانی ، درست یکسال از آن شب بارانی گذشت که ما سوار آن تویوتای سفید نگران داماد حاج حسین می شدیم . از آن شبی که من می ترسیدم کراواتم را سردار ج ببینند. از آن شبی که تنها خاطره ی بدش حضور آن موجود انگل بود در قامت ساقدوش (*)

امشب سالگشت عروسی مان تو در راه زیارت اصلی ترین مسبب ازدواجمانی و من سر شیفت تنها. راستی چند از دواج سراغ داری که اینطور  رجال فرهنگی و سیاسی درگیرش شده باشند؟

عجب هنگامه ای بود ... یک لشگر آدم فرهیخته ... مگر بابا راضی می شد؟

این عکس را خیلی دوست دارم مرا می برد به آن حال و هوا ... شب های بارانی قدم زدن در خیابان بهار بی تو که رسیده بودی خانه و من از خانه ی امیر تا خانه ی خودمان پیاده گز می کردم.




برای تو داغ و بدون روتوش:

افسرده ام ، تمام تنم درد می کند

هرجا که دست می زنم درد می کند

جوراب ، کفش ، شال ، کلاه ... هرچه هست

تا دکمه های پیرهنم درد می کند

 داغ چهل درجه خواب دیدنم

انگار کل بودنم درد می کند

« من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر »

اسباب شعر گفتنم درد می کند

تقدیر را حوالت بر درد داده اند

من باورش کنم ، نکنم ... درد می کند

ای پنجه ها تبرکم آهسته تر کنید

جوشن کبیر بر کفنم درد می کند

اعجاز بومسیلمه بین کز دخیل سبز

حالا تمام تن و  طنم... درد می کند

*: انگل آن موجود سخیفی را گویند که در منزل رخنه کرده و خود را محب نمایانده و اسرار منزل برون برده و در مغز نداشته موجود نر خود چپانده و بیچاره را تکانده و...

پ.ن:

حیف از انگل باور کن انگل موجودی است بعضا ارزشمند . روش زندگی اش این است. این موجود بهترین خاطره ی مرا اصطلاحاً گهی کرده با بوی بد یاد شرف نداشته اش. فکر کن! نان و نمکت را بخورند بعد مسایل درون خانواده ات را به بی شرف ترین نر موجود برسانند تا مثلاً   از آن آتو بسازد ! ... چه اتویی هم ساخت فلک زده !

...

بگذریم . قصه ی شپش و لحاف کهنه قصه ی قدیمی است  به من و تو چه


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:22  توسط داوود   |