زندگی مشترک من و مرجان در کنار پرچم حزب الله و چهره چگوارا

قرار است
ان شاء الله دوازدهم آبان باشد. یعنی شش روز دیگر
خانه را
سابیده ایم چند نفری.
تمام تنمان
درد می کند. همه یک جواریی همت کرده اند. اخوی کابینت ها را جا گذاشته
میلاد پیگیر لوازم منزله
بابا هم
رفتند بسطام خانه ی آنجا را آماده کنند.
مادر اما
بیشترین فشار را تاب آورده و انقدر محبت
کرده اند ،عرق شرم است که بر پیشانی ما گرد می شود.
رویم نمی
شود در چشمانشان نگاه کنم. خیلی صبوری کردند مشکلات مارا.
داریم
خانه را می چینیم و قرار است پشت مبلها دو
پرچم باشد
یکی حزب
الله لبنان و دیگری کوبا. واسه همین کارهایش دوستش دارم دیگر.
به قول
خودش عقد مارا باید سید حسن می خواند .
به هر حال
این چریک کوچک بابا قرار است بشود تاج سر ما
وصال نزدیک
است از پس سالهای بی قراری.
پ.ن: یادت
هست نوشتی؟ مرد بارانی من بگذار این سالهای حرام بگذرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:58  توسط داوود
|


