تبليغاتX
هیس ... !

هیس ... !

این مطلب را بعد از نامزدی نوشتم دو سال پیش

1386,04,02
الهی به دستهای پینه بسته پدرم

هیچگاه برایش پسر خوبی نبودم.

اینرا دستهای پینه بسته اش می گفت

چه دیر محصول میدادم من درخت گردویش. اینرا صورت آفتاب سوخته اش می گفت

چه تلخ آرزوی دامادی پسرش را در سینه بلعید و رفت

اینرا اشکهای این دم آخرش می گفت.

امروز ...

بغض اگر امان بدهد می گویم.

امروز بانوی نیلوفری بارانم را در کنار گرفتم.

امروز جای خالی پیر مرد از هر زمان بیشتر آزارم داد.

هرشب وقتی در اتاقش می روم یادم از دردهایش می آید. یادم از سه صبح سر کار رفتنش می آید.

یادم از شب بیداری هایش می آید.

خدارا شکر مادر بود

نیابت داشت از دستهای رنجور و مریضی که می دانم اگر نبود آشپزیهایش برای حسین فاطمه...

یادم از دستهایت...

گریه اگر امان دهد می گویم.

از دستهایی که پای روضه ی تلویزیون به سینه میزد

از چشم هایی که به نام حسین تر می شد.

از نمازی که نشسته ادا می شد

از مردی که در آب بدن خود غرق می شد و یا حسین می گفت

امروز نبودی پدر و می دانم . من خوب می دانم که از فردای رحلت تو اوضاع دیگر شد.

کورم اگر رد دستهای مهربان تو را در این واقعه نبینم.

کورم اگر چشمهای مهربان تو را در پس این حادثه نبینم

............

پدر برایم دعاکن

پدر با همان دستهای سرم خورده و سوراخ سوراخت دستهای ابالفضل را قسم بده

پدر با همان چشمهای خیس و رنجورن چشمهای عباس علی را قسم بده

پدر به صورت آفتاب سوخته ات حسین را به صورت خون آلودش قسم بده

پدر به سینه ات که با عشق فرزند خاموش شد حسین را به علی اکبر قسم بده

رو سفیدی پسرت را بخواه

و عروست را

نبودی بابا تا مثل همیشه عروس در آغوش کشی.

نبودی تا تو انگشتر دستم دهی

نبودی تا تو اجازتم دهی

نبودی تا در خموشی براندازمان کنی

نبودی تا در محبتت بگویند.

اما نه چیزی به من می گفت هستی

چیزی که بغضم را در گلو زنجیر می کرد.

دعایمان کن پدر

من و با نوی نیلوفری ام ما شدیم

به دعای تو پدر . پس رو سفیدی ام بخواه

.........................................

ما شدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:1  توسط داوود   | 

قبض و بسط سينما و نقش دكتر معين(یاد داشتی یاد آور روزهای انتخابات)

یکشنبه هجدهم دي 1384

قبض و بسط سينما و نقش دكتر معين(یاد داشتی یاد آور روزهای انتخابات)

داوود مراديان

 

اشاره : وقتي صفحات سينمايي نشريات را ورق مي زنم ، بي اختيار احساس مي كنم كه علي السويه و از سر رفع تكليف  است كه همين چند سطر و ستون نيز نوشته مي شود و هرگز نمي توان انتظار داشت كه سينماي ايران تيتر يك روزنامه ها گردد ، مگر اينكه سينما گري بميرد و يا پناهنده اي چيزي باشد. با اين اوصاف نمي دانم طرح اين مساله تا چه حد در نظر سينمائيان و سياسيون و بالطبع مردم، ارزش بيان دارد.

 

سينما هنري بر مبناي پارادوكس است. يعني اگر هنر نقاشي ، تئاتر، شعر، موسيقي و... تحت ولايت عالم جديد به ناچار نقاب پارادوكس ذاتي عالم غرب را به عنوان عرضي بر چهره نهاده اند ، سينما تنها هنري است كه از دل اين پارادوكس ذاتي سربلند كرده است و بديهي مي نمايد كه مابقي هنرها در عوالم ديگر اعراض آن عالم را خواهند پذيرفت، لكن سينما اين مساله را در ذات دارد و نه در عرض و بدون پارادوكس اصلاً ماهيتي نخواهد داشت!

 

چشم سفيد سينما سوپاپ اطميناني است كه غرب در زير سايه اش از احساس امنيتي ظاهري و پوشالي بهره مي گيرد و به قولي سيلي آبداري است براي سرخ كردن صورت بي آبرو شده ي تمدن ( تمدنها درست آنزماني رو به زوال مي روند كه از احساس اطمينان مطلقشان بيضه ي شك و اضطراب بيرون بيايد!)

 

در وضعي چنين كه غرب را به بحراني ترين چالش با ذات خودش برده است و سياست فرافكني نيز دردي را درمان نمي كند ، تنها چشم سفيد سينماست كه مي تواند مرهم موقتي بر سرطان درون مدرنيته و آدمهاي مغموم و سرگردانش باشد و سينما در غرب ناچار است كه هم غالب رجز خوان و مداح تمدن را به خود بگيرد وهم در نقش آلترنايو و سوپاپ اطمينان منبري براي خط دهي فكري شود. 

 

از بحث فلسفي در ذات سينما كه بگذريم ، تاريخچه سينما(از لحاظ حكومتها و جوامع ، نه كتاب انوپاتالاس) از حيث رفتار شناسي حاكمان در مواجهه با اين پديده ي عالم مدرن مساله ايست كه نگارنده حيات و بقاي سينماي كشور را  در گرو درك درست آن مي داند.

 

ریفنشتال استاد فاشیست سینمای مستند آلمان

 

 

 

ریفنشتال استاد مسلم امافاشیست سینمای مستند آلمان و کارگردان شاهکارهایی از قبیل: المپیا و پیروزی اراده!

 

 

 

1- صورحكومتها وسينما:

 

فلسفه ي غرب بستر ساز صورهاي متعددي از حكومت گرديد كه اگرچه مبناي همه گي برپايه اومانيسم و نيل به مدرنيته بود اما در مواجهه با سينما، رفتارهاي منحصر به فردي نشان مي دادند كه گاهي درست در جهت عكس صورت ديگر حكومت قرار مي گرفت. در آلمان هيتلري و شوروي كمونيستي( اوج تبليغات فاشيستي) سينما به عنوان تريبون ستايش و مداحي از سوي دولت در اختيار سينماگران تاييد شده قرار مي گرفت تا چهره ي فاشيسم و رأس آن ( يا پيشوا يا استالين) را به عنوان موجودي اهورايي براي جهانيان جلوه دهند. بديهي است در چنين فضايي تنها سينماگران خودي امكان فعاليت خواهند داشت و تنها آندسته از فيلمنامه ها بخت توليد ميابند كه از فيلترينگ پدر خوانده بزرگ بگذرند. چنين  قبضي در سينما اگر به هنر نيز بيانجامد بعيد است پايش را از "لني ريفنشتال" (كاگردان پيروزي اراده و المپيا) ويا "فريتس لانگ" (كارگردان مترو پليس- فيلم محبوب جلاد) فراتر بگذارد و اثري هنري بيافريند كه در اعلا درجه ي خود آثاري مهوع و تنفر برانگيزند كه نه با فطرت بشري درمياميزد و نه سخنگوي بعد پنهان جامعه ي خويش مي گردد. تنها مشتي لفاظي تصويري و خطابه ي بصري است در مدح آنكس كه استخواني مي دهد.

 

مترو پلیس! فیلمی استادانه اما فاشیستی که گورینگ و هیتلر عاشق آن بودند

 

مترو پلیس! فیلمی استادانه اما فاشیستی که گورینگ و هیتلر عاشق آن بودند. این فیلم از یگانه های سینمای اکسپرسیونیستی آلمان است. با ذاتی عمیقا! فاشیستی! در این فیلم کارگران یا نژاد پست به جنگ با اربابان یا نژاد برتر می پردازند و کلی تلفات می دهند و نهایتاً با اربابان آشتی کرده و به زیر زمین بر می گردند تا بساط رفاه اربابان را روی زمین فراهم کنند!

 

 

 

   سينما در طول سلوك خويش همواره درگير قبض و بسطي است كه صورت هاي حكومتي و حاكمان صدر     آن ، بر وي تحميل يا تقديم مي كنند و در هر دوره اي بنا به فراخور حال خويش يا حبسيه سروده ، يا مدح گفته و ياسينما بوده است! البته گفتني است قبض ، غالباً زماني اعمال مي گردد كه جوامع در گير انديشه ي قيوميت عده اي قليل اما حاكم ، نسبت به اكثيرت تحت حكم است. در چنين جوامعي حكومت و مظاهر آن هيچ انتقادي را بر نمي تابند و چنان محدوديتي را اعمال مي كنند كه سينما جز در مدحشان كلامي نگويد. اين شيوه در اجرائيات عملاً همان وضعيت پدر خوانده گي است كه فاشيسم و كمونيسم آنرا تجربه كرده اند. اگرچه در جوامع ليبرال اين مساله كمتر ديده شده است  و تنها گاهي ظهور فاشيست و قصابي مثل بوش كه سعي در برپايي مجدد مك كارتيسم دارد جو سينما را كمي متشنج مي كند. اما نبايد از شيوه ي اداره ي سينما در چنين جوامعي(بخصوص هاليوود) غافل بود. حكومت در نظامهاي سرمايه داري ، به مثابه سرمايه داريست كه براي ساخت فيلمي به بنگاه هاليوود رجوع كرده  و همان اندازه كه حق دارد " تاپ گان" بسازد، همان اندازه نيز حق ندارد از توليد يا اكران "غلاف تمام فلزي" جلوگيري كند!يعني سينما زماني سينماست كه تحت قيوميت حكومت نباشد اما آيا در ايران نيز چنين چيزي ممكن است؟

 

 

 

 

 

2- سينماي ايران در كش و قوس :

 

سينماي ايران در دو دوره ي بيست و پنج ساله ي فعاليت خويش، سه مرحله را طي كرده است. در زمان حاكميت خودكامه ي پهلوي ، سينما به ابزاري براي ابتذال و تبليغ شهوتراني ولمپنيسم ، مستقيماً از دربار و گاهي شخص فرح هدايت مي شد و به بهانه ي سركوب ماركسيسم چنان قبض شد كه ساخت فيلمي مانند "گاو" را بايد معجزه اي در آندوره ي سينما دانست. اما بعد از انقلاب و فروپاشي كلوني هاي فيلمفارسي و خالي شدن عرصه ي سينما ، تأسيس حوزه و سازمان تبليغات ، ارشاد و فارابي، سينماي ايران به سرعت به روي عده اي گشوده شد كه هم دغدغه ي ارزشهاي انقلاب را داشتند و هم محيط را مهياي آزمون و خطاي فيلمساز شدن مي ديدند. دراين ميان حوزه بزرگترين نقش را در پروردن اين طيف سينماگر ايفا مي كرد و از مخملباف تا درمنش و از شورجه تا حاتمي كيا ، همه تحت چتر حمايتي حوزه دركنار دوربين سي و پنج به كار فيلمسازي گرويدند. اما رفته رفته با قوت گرفتن ظن نفوذ ضد انقلاب در سينما، محدوديت هاي فيلمسازي بيشتر و بيشتر شد و حتي حصر معقول نيز شكست و توهم توطئه چنان حاكم شد كه فيلمنامه ابتداء مجوز مي گرفت ، سپس ساخته مي شد. بديهي است قبضي تا اين حد سنگين نفس سينما را در سينه حبس كرد ومنجر به اعمال سليقه هاي فردي گرديد. آنهايي كه معاند بودند ، فضا را بهانه كردند و گريختند( رضا علامه زاده بعد از فيلمنامه ي آهو و سوسن تسليمي و محمد مطيع به بهانه ي بستگي شديد سينما) و آنهايي كه مداحي را با هنر اشتباه گرفته بودند ، باتكيه بر بيت المال مسلمين و روابط پشت پرده، بدترين فيلمها را به ناف سينماها مي بستند و چنان تنگ گرفتند كه پانزده سال است در حورزه ي سينماي ارزشي ايران حتي يكنفر جوان وارد نشده و دوريبن ميان همانها كه بودند دست به دست مي شود.

 

در اين زمان هنرمند و بي هنر در يك جبهه قرار داشتند و در كناريكديگر نسبت به هدف معين( تبليغ آرمانهاي انقلاب و يا جبهه ي معاند) فعاليت مي كردند. اما مطابق سرنوشت محتوم همه ي روند هايي كه بنياد مي شوند تبليغ آرمانهاي نظام جاي خود را به جلب رضايت پدر خوانده گان داد و آنقدر سينما متولي پيدا كرد كه حتي ارگانهايي بي ربط از سينما نيز داعيه دار اعمال نظارت شدند. كار به همين نيز بسنده نمي كرد و رفته رفته هر ارگاني بنا به مسوليتش براي خود قداست نيز قائل مي شد. گويي حوزه عملكرد او فراتر از وظيفه اش در جامعه مدني باشد تاب هيچ گونه انتقادي را برنميتافت. ارتش براي خود حوزه ي نظارتي تعريف كرد و هر فيلمي كه كه كليشه هاي موسوم و تحميلي را نمي پذيرفت ، يا حمايت نمي شد و يا بعد از ساخت توقيف راپيش روي خود مي ديد( نامه هاي باد از همين رويه ضربه خورد). نيروي انتظامي ، سپاه ، كميته امداد ، وزارتخانه ها و در يك كلام همه! حتي قشرهاي اجتماعي نيز براي خود قداستي عجيب قائل شدند و شرايط همزيستي در جامعه ي مدني را بر نتافتند(اعتراض عجيب و غريب پرستاران به شوكران مبتني بر همين انديشه بود). جو حاكم در جنگ ، لزوم توجه به جبهه ها ، خستگي بعد از جنگ و تمناي آرامش ، موجبات يك انفعال ملي را پديد مياورد  و شرايط تشكيل يك جامعه مبتني بر دموكراسي را سخت تر و پيچيده تر مي نمود. در اين زمان عده اي بنا بر گذشته ي خاص خود در حكومت ، احساس كردند كه قيم ملت اند به گونه اي دگم  و بسته به اداره ي كشور روي آوردند. سياسيت هاي پدر خوانده گي بر مبناي همان توهم قداست مو به مو به اجرا گذارده شد و رفته رفته عملاً مردم ( جز در روز انتخابات و راه پيمايي 22 بهمن) نقش ديگري در كشور نداشتند. رأي ، حكم تكليفي شرعي ، نه اساس جامعه مدني ، به خود گرفت و مردم تنها به كساني حق راي داشتند كه پدر خوانده گان  تعيين كنند. در چنين نگرشي به حاكميت طبيعي مي نمود كه سينما به همان راهي برود كه در همه ي جوامع بسته يا فاشيستي طي مي كرد.

 

مي دويدند يلان مركبشان پي كرده

 

دشتها را تنشان بي سرشان طي كرده ( علي معلم)

 

 

 

            دوم خرداد 76 ، آغاز تحولي كه سينما برايش لحظه شماري مي كرد ، دولت اقتدار گرا و قيم (كار به جايي كشيده بود كه در مقالاتي تغيير قانون اساسي و رياست جمهوري مادام العمر هاشمي  را تقاضا مي كردند!) مي رفت تا در پس حجاب سازندگي اش پنهان شود و زمينه ي ظهور يك دولت ملي مهيا گردد. پدر خوانده ها كه اين سركشي ملي را برنمي تافتند در حالي كه حاكميت را ، به اي نحو ٍ كان ، حق خود مي دانستند با تمام قوا در برابر اراده ي ملي قد علم كردند و هر 9 روز يك بحران آفريدند و به گونه اي براي حفظ مقاصد حزبي خود دست و پا مي زدند كه براي نخستين بار در تاريخ انقلاب ، نظام را در برابر ملت قرار دادند و خواست خود را ، به نام خواست نظام!، بر اراده ي ملت تحميل مي كردند.اما سفته ي معطل مانده ي ملت از انقلاب تمناي وصول داشت و مردمي كه طعم استقلال را با خون دادن هاي فراوان چشيده بود نمي توانست ازحق آزادي خود بگذرد و با تمام قوا بر قيمان خود خروج كرد كه اينك ذي شعور است و بالغ! در چنين فضايي ، بر اثر فرو ريختن ديوارهاي آهنين ، سينماي ايران براي نخستين بار نفس كشيد! و نطفه ي سينماي منتقد بسته شد! سينما دوباره مي رفت تا بر اساس پارادوكس شكل گرفته در كشور، قالب هاي فرمايشي را خرد كند و بي هيچ رعبي به تماشاي جامعه بنشيند. اينبار براي نخستين بار در طول تاريخ سينماي ايران ، سينماگراني كه دغدغه اجتماعيات داشتند وارد گردونه شدند. ازنسل سوخته تا رستگاري در بيست و هشت دقيقه ، پروسه اي است كه لرزه بر پيكره دو قشر در كشور انداخته و مي اندازد. قشر اول سينما گراني كه مداحي را با هنر اشتباه مي گرفتند(غالب فيلمسازان رده دوم دفاع مقدس) و قشر دوم روشنفكراني كه هر گونه انتقادي را جز در لواي عناد و براندازي و سياه نمايي نمي پذيرفتند( فيلمهايي نظير كما و دنيا و سگ كشي). بسته شدن نطفه ي سينماي منتقد برپايه ي قانون! موجب شد تا هم معاندان و هم مداحان  بقاء خويش را بسته به تاري ببينند و از هر  ترفندي سود جستند تا اين نوزاد نو پا را سر ببرند! اما در اين ميانه ملت جانب نوزاد را گرفت چرا كه نخستين بار بود، سيماي خود را بي كم و كاست و دغدغه هايش را بي ترس بر پرده متجلي مي ديد. آدمهاي تك بعدي رفته بودند و او جامعه ي پدر خوانده ها را به همت خويش از پرده فرو مي كشيد. دنيا و كما ساخته مي شدند اما اين مارمولك بود كه مردم را تا ساعت 3 بامداد به سينما مي كشاند. واقعه اي كه شايد ديگر تكرار نشود! ملت ثابت كردند:« فيلم سازي كه موافق با توانايي هاي ذاتي سينما كار كند در معرض اين امكان قرار خواهد گرفت كه به هسته ي آتش فشاني سينما دست يابد و  جهاني را به آتش بكشد. چنين فيلمسازي است كه مي تواند اسطوره هاي دنياي فردا را به وجود بياورد. فيلم هاي وي ، واقع نما و باور پذير خواهند بود و اگر به اندازه ي كافي قوي باشد ، مثل خاطرات واقعي و تجربيات اصيل در حافظه بسياري از تماشاگران ثبت خواهد شد ، رسوب خواهد كرد و در عمق روح ايشان در كمين خواهد ماند – بهروز افخمي ، هسته ي آتش فشاني سينما» پديده ي مارمولك  علناً نشان داد كه عمق ملي گرايي روشن فكران و مذهب خواهي مداحان چقدر است! روشنفكرا آنرا پروپاگاندايي بي مغز! مي ناميدند و مداحان خانه به خانه مراجع را عليه آن تحريك مي كردند و خود از هركسي بهتر مي دانستند علت جزحسادت چيز ديگري نيست. تبريزي در جمع دانشجوبان دانشگاه تهران در اين خصوص گفت: « منتظر مي مانم تا اين دوستان فيلمي درستايش روحانيت بسازند آنگاه حرف خواهم زد! كيست كه شبچراغ را نديده و ازهنر اين دوستان بي اطلاع باشد ؟ سريالي كه به خاطر ضعف حتي در تلويزيون نيز با سانسور و در ساعت 11 شب پخش مي شد!» انزواي روشنفكران معاند و مداحان بي هنر( عموماً دست به دامن تلويزيون شده اند تا سريالهاي كلان با دوربين 35 بسازند!) و حمايت ملي عرصه را براي رشد سينما به معناي واقعي كلمه مهيا كرده است. به خاطر داشته باشيم كه اشك سرما چقدر منتظرماند! تا خود را به رخ بكشد. موج مرده و ارتفاع پست را باور كنيم در دوران گذشته نمي شد به تصوير كشيد و اگر دوم خرداد نبود زير پوست شهر در حجاب پدر خوانده ها مي مرد.

 

 اكنون مركبي رهوار و زين شده به انتظاراست تا عنانش را به پنجه گيرند و سفر را به آخر رسانند. راهي دشوار و سخت كه با تقدس زدايي آغاز خواهد شد. مردم ، سينما را مثل خود عضوي از جامعه خواهند ديد و آنرا از تلويزيون( رسانه ي حكومتي) تميز خواهند داد. حسرت تصوير كردن يك انسان واقعي ، چند بعدي و فارغ از اغراق هاي فاشيستي آرزوي هر سينماگر و سينما رويي است كه تا تحقق  آرزوي خويش تنها ده ضربت شمشير فاصله مي بيند! انفعال در اين زمانه تنها به سود دو دسته ايست كه ذكر شد تا معاندانشان براي ارباب بيگانه دم تكان دهند كه اصلاحات شدني نيست و فرياد رفراندوم سر دهند و مداحانش با دمشان گردو بشكنند كه اين مركب رهوار پول ساز به رغم سر شكسته گي مردم دوباره به آغوش پدر خوانده گان باز مي گردد. در اين ميانه كه دوطيف داعيه دارند. طيف اصولگرا( از هر گروه و دسته) با سينما همان خواهد كرد كه در زمان زعامت اين پست در دوره هاي گذشته كرده است. بايد به خاطر بسپريم دوره بعدي اصلاحات عبور از دوم خرداد و ترك مصلحت انديشي به خاطر بقاء است. زيرا پدر خوانده گان نشان داده اند كه جز محو كامل اصلاحات و نابودي سفته ي معطل مانده ي مردم به چيز ديگري رضا نخواهند داد و به موازات اقدامات اقتدار گرايانه ي خود ، در صورت توفيق در حذف انديشه ي آزاديخواه در انتخابات، بر سينماي منتقد پرسه خواهند گرفت و باز همان آش و همان كاسه خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:30  توسط داوود   | 

عاشق و معشوق اسمانی را امشب شب وصل است



خديجه ثقفي(قدس ايران)، در مورد ازدواج خود با امام(ره) خاطرات زيبايي بر زبان مي‌آورد: من متولد سال 1333 قمري هستم. پدرم 29 يا 30 ساله بود كه به فكر افتاد براي ادامه تحصيل به قم برود. در آن زمان من تقريبا نه ساله بودم. پدر و مادرم به قم رفتند و پنج سال در آن‌جا ماندگار شدند اما من نزد مادربزرگم ماندم. در واقع، من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگي مي‌كردم. من فرزند اول پدر و مادرم بودم. وقتي آنان به قم مي‌رفتند، دو خواهر داشتم كه يكي از آنان فوت كرده بود و نيز دو برادر.

 

 

پدرم خوش تيپ و شيك و خوش لباس بود. به‌طور مثال در آن زمان، پوستين اسلامبولي مي‌پوشيد و از خانه بيرون مي‌رفت و همه طلاب تعجب مي‌كردند. با وجود اين، هم عالم بود، هم دانشمند و هم اهل علم و اهل ايمان و متدين. يادم است كه پدرم اجازه نمي‌دادند ما بدون چاقچور به مدرسه برويم. كفش‌هايمان هم بايستي مشكي و ساده و آستين لباسمان هم بايستي بلند مي‌بود.

 

 

همان‌طور كه گفتم، من با مادربزرگم زندگي مي‌كردم. نام او خانم مخصوص بود و ما به او خانم ماماني مي‌گفتيم. زماني كه خانواده‌ام در قم بودند، من و مادربزرگ، هر دو سال يك مرتبه به قم مي‌رفتيم. دو شب در راه مي‌خوابيديم. يك شب در علي‌آباد و يك شب هم در جاي ديگر. پدرم در قم خانه آبرومندي در كوچه آسيد اسماعيل در بازار اجاره كرده بود. خانه بزرگي بود كه اندروني و بيروني و حياط خوبي داشت. صاحبخانه هم تاجر معتبري بود.

 

 

آن زمان مدرسه‌اي كه در آن دروس جديد تدريس مي‌شد، كلاسي داشت كه بيست شاگرد در آن حضور داشتند. تعداد كساني كه مي‌توانستند ماهي پنج ريال بدهند، خيلي كم بود، به همين دليل فقط دختران پزشكان، تاجرها يا ... به مدرسه مي‌رفتند. ما سه خواهر بوديم كه به مدرسه مي‌رفتيم. خواهرهايم درقم درس مي‌خواندند و من در تهران. خلاصه، تا كلاس هشتم درس خوانده بودم كه صحبت ازدواج مطرح شد. همان‌طور كه گفتم، در آن مدتي كه خانواده‌ام درقم بودند، ما چند بار به آن‌جا رفتيم. يك بار ده ساله بودم، يك بار سيزده ساله و يك بار هم چهارده ساله. دفعه آخر، پدرم از مادربزرگم خواهش كرد كه من بمانم. مادربزرگم مي‌خواست پس از پانزده روز به تهران برگردد. چون عيد بود. پدرم خواهش و تمنا كرد: (من قدسي جان را سير نديدم. بگذاريد دو ماه پيش من بماند. ما تابستان به تهران مي‌آييم و او را مي‌‌آوريم.)

 

 

بالاخره مادربزرگم راضي شد و من با اين‌كه راضي نبودم، چند ماه در قم ماندم. آن موقع من تصديق ششم را گرفته بودم، به هر حال چند ماه در قم ماندم و بعد با مادرم به تهران آمدم.در مدت اين پنج سال، پدرم در قم دوستاني پيدا كرده بودكه يكي از آنان آقا روح‌ا... بودند. هنوز حاجي نشده و مرد نجيب، متدين و باسوادي بودند. پدرم ايشان را كه با من دوازده سال تفاوت سني داشت پسنديده بود. يكي ديگر از دوستان پدرم آقاي سيد محمد صادق لواساني بودند كه به آقا روح‌ا... گفته بود: (چرا ازدواج نمي‌كني؟)

 

 

ايشان هم كه 27 - 26 سال داشتند گفته بودند: من تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديده‌ام و از خمين هم نمي‌خواهم زن بگيرم و كسي را در نظر ندارم.آقاي لواساني گفته بودند: (آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي‌گويد خوبند.)

 

 

بعدها آقا برايم تعريف كردند كه: وقتي آقاي لواساني گفت كه آقا ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف مي‌كنند. مثل اين‌كه قلب من كوبيده شد.اين طور شد كه آقاي لواساني از طرف امام آمد خواستگاري. قبل خواستگاري حدود دو ماه طول كشيد. چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم كه به خانه پدرم مي‌رفتم، بعد از ده، پانزده روز از مادربزرگم مي‌خواستم كه برگرديم. چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان تا لب ديوار صحن قبرستان بود و كوچه‌ها خيلي باريك بودند. به همين خاطر، زود از قم مي‌آمدم آن دو ماهي كه پدرم مرا به زور نگه داشت، خيلي ناراحت بودم. مراحل خواستگاري آغاز شد. پدرم مي‌گفت: (از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم. اگر تو را به غربت مي‌برد، اما آدمي است كه نمي‌گذارد به تو بد بگذرد.)

 

 

پدرم به دليل رفاقت چندساله‌اش از آقا شناخت داشت، اما من مي‌گفتم: (اصلا به قم نمي‌روم.)

 

 

گرچه بر اثر خوابهايي كه ديدم، فهميدم اين ازدواج مقدر است.

 

 

آقا سيد احمد لواساني از جانب داماد، هر شب مي‌آمد خواستگاري و مي‌پرسيد: (چه شد؟)

 

 

پدرم هم مي‌گفت: (زنها هنوز راضي نشده‌اند.)

 

 

آقا سيد احمد هم كه با پدرم دوست بود دو، سه روز مي‌ماند و برمي‌گشت.مدتي گذشت تا اين‌كه دفعه پنجمي كه در عرض دو ماه آمده بود، گفت: (بالاخره چه شد؟)

 

 

پدرم مي‌خواست رد كند و بگويد: (من نمي‌توانم دخترم را بدهم. اختيارش دست خودش و مادربزرگش است و ما براي مادربزرگش احترام قائليم.)

 

 

مادربزرگم راضي نبود چون شريك ملكهاي مادربزرگم هم از من خواستگاري كرده بود.همان‌طور كه گفتم، فرداي شبي كه آن خواب را ديدم، سرصبحانه جريان را براي مادربزرگم تعريف كردم، بلافاصله وقتي اسباب صبحانه را جمع كرديم، پدرم وارد شد، زمستان بود و كرسي گذاشتيم همه اينها بر حسب اتفاق بود.وقتي پدرم وارد شد و نشست، من چاي آوردم، گفتند: (آقا سيد احمد آمده، دفعه پنجمش است و حرفي به من زده كه اصلا قدرت گفتن ندارم. حرف اين بود: (با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نمي‌تواند زندگي كند و اين حرفها را كساني كه مخالفند، مي‌زنند.) در واقع همه مخالف بودند، اول خودم، بعد مادربزرگم، مادرم و همه فاميل، پدرم هم گفت: (ميل خودتان است، اما به ايشان اعتقاد دارم كه مرد خوب، باسواد و متديني است و ديانتش باعث مي‌شود كه به قدسي‌جان بد نگذرد.)

 

 

پدرم گفت: (اگر ازدواج نكني، من ديگر كاري به ازدواجت ندارم.) سپس گزي را برداشتند و گفتند: (من به عنوان رضايت قدسي ايران گز را مي‌خورم.) باز من چيزي نگفتم، ابهت خوابي كه ديده بودم، مرا گرفته بود، خواب چه بود: (خواب حضرت رسول(ص)، اميرالمومنين و امام حسن(ع) را ديدم، در حياط كوچكي كه همان حياطي بود كه براي عروسي اجاره كردند، همان اتاق‌ها به همان شكل و شمايل، حتي پرده‌هايي كه خريدند، همان بود كه در خواب ديده بودم، آن طرف حياط اتاق، مردها بودند، پيامبر (ص) و حضرت علي(ع) و امام حسن(ع) نشسته بودند و طرفي كه اتاق عروس بود، من بودم و پير زني با چادري شبيه چادر شب كه نقطه‌هاي ريزي داشت و به آن چادر لكي مي‌گفتند، در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه مي‌كردم، از او پرسيدم: (اينها چه كساني هستند؟ پيرزن گفت: (آن رو به رويي كه عمامه مشكي دارد پيامبر(ص)، آن مرد هم كه مولوي سبز و كلاه قرمز با شال بلند دارد، علي(ع) است، اين طرف هم جواني عمامه مشكي بود كه پيرزن گفت: اين هم امام حسن(ع) است... خوشحال شدم و گفتم: اي واي، اين پيامبر است و اين اميرالمومنين، من اين افراد را دوست دارم، آن آقا امام دوم من است و از خواب پريدم، ناراحت شدم كه چرا زود از خواب پريدم، زماني كه براي مادربزرگم تعريف كردم، گفت: مادر! معلوم مي‌شود كه اين سيد حقيقي است، اين تقدير توست.)

 

سرانجام آقا سيد احمد لواساني و دو برادر امام (ره) و آقا سيد محمد صادق لواساني و داماد با يك خدمتگزار به نام مسيب براي خواستگاري نزد پدرم آمدند. پدرم هم مرا خبر كرد. ذبيح‌ا...، خدمتگزار آقايم، آمد منزل مادربزرگم و گفت: (خانم مهمان دارند، گفته‌اند قدسي ايران بيايد آن‌جا.)

 

 

مادربزرگم گفت: (مهمانش كيست؟)

 

 

به او سفارش كرده بودند كه نگويد داماد آمده است. واهمه از اين داشتند كه باز بگويم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا كه رفتم موضوع را فهميدم.آن خواهرم كه يك سال و نيم از من كوچكتر بود، شمس آفاق، ديد و گفتداماد آمده! داماد آمده)!

 

 

مرا بردند و داماد را از پشت اتاق نشانم دادند. مردها توي اتاق ديگري نشسته بودند و من از پشت در اتاق ايشان را ديدم. آقا زردچهره بودند و مويشان كمي به زردي مي‌زد. اتفاقا رو به روي در، زير كرسي نشسته بود. وقتي برگشتم، مادرم و خواهرانم هم آمدند و داماد را ديدند. چون هيچ‌كدام قبلا داماد را نديده بودند.من از داماد بدم نيامد اما سني هم نداشتم كه بتوانم تشخيص بدهم كه چه كار بايد بكنم.

 

 

ذاتا هم آدم صاف و ساده‌اي بودم. پدرم آمد و آهسته از خانم جانم پرسيد: (وقتي قدسي ايران برگشت، چه گفت؟)

 

مادرم گفتهيچي نشسته است)

 

بعدا به من گفتند: (وقتي تو ساكت نشسته بودي، به زمين افتاد و سجده كرد.)

چون خودش ايشان را پسنديده بود. پدرم هميشه مي‌گفتمن دلم يك پسر اهل علم مي‌خواهد و يك داماد اهل علم.) همين هم شد. آقا اهل علم بود و يكي از برادرهايم، يعني حسن آقا را هم اهل علم كرد. با وجود همه آنچه گفتم، پدرم هم به آساني رضايت نداد. روزي كه مي‌خواست جواب مثبت به آقا سيد احمد بدهد، به ايشان گفته بودخانمها ايراد مي‌گيرند.)

 

آقا سيداحمد پرسيده بود: (ايرادشان چيست؟)

 

پدرم گفته بود: (يكي اين كه او را نمي‌شناسد و او مال خمين است و دختر در تهران بزرگ شده و در رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي خوب بوده و با وضع طلبگي زندگي كردن برايش مشكل است. ما نمي‌دانيم آيا اصلا چيزي دارد يا نه. اگر درآمدش فقط شهريه حاج عبدالكريم باشد، نمي‌تواند زندگي كند. ما مي‌خواهيم بدانيم كه آيا از خودش سرمايه‌اي دارد؟ از آن گذشته داماد زن ديگري دارد يا نه؟ شايد در خمين زن و بچه داشته باشد. بعدها خود امام به من گفتند كه ايشان اصلا زن نديده بودند. آقا سيد احمد به پدرم گفته بود: (خانمها درست مي‌گويند. به من اطمينان داري يا نه؟ اگر به من اطمينان داري، خودم مي‌روم خمين و تحقيق مي‌كنم و از وضع زندگي ايشان مي‌پرسم.) بعد هم رفت خمين و منزلشان را ديد. منزل خانواده امام مفصل و آبرومند بود. دو تا حياط تو در تو داشتند و خودشان هم خيلي خوب و خوش برخورد و آقامنش بودند. بودجه او هم ماهي سي‌تومان بود كه از ارث پدر داشت. وقتي آقا سيداحمد لواساني مي‌آيد، ماجرا را به پدرم مي‌‌گويد. او هم رضايت مي‌‌دهد.

بعد هم كه من آن خواب را ديدم.عروسي ما در ماه مبارك رمضان بود و اين مسئله چند دليل داشت. اول اين‌كه امام مقيد بودند كه درس‌ها تعطيل باشد و دوم آن كه من نزديك تولد حضرت صاحب‌الزمان(عج) آن خواب را ديدم و به اين دليل خواستگاران اول ماه رمضان آمدند.عقد ما مفصل نبود. پدرم در اتاق بزرگ اندروني كه تالار نام داشت، نشسته بود. مرا صدا كرد و گفت: (قدسي‌جان! بيا.) من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بي‌‌چادر پيش ايشان نمي‌‌رفتيم، چادر خواهر كوچكم را انداختم سرم و نزدشان رفتم. پدرم گفت: (آن طرف كرسي بنشين.)

 

خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و آن روز هشتم ماه بود. در اين مدت، چند روز در منزل پدرم بودند و مادرم هم خوب و مفصل از آنان پذيرايي كرده بود.آنان در پي خانه‌اي اجاره‌اي مي‌گشتند تا عروس را ببرند. بنا بود عروسي در تهران برگزار شود و بعد به قم برويم. بعد از هشت روز، خانه پيدا شد كه درست هماني بود كه در خواب ديده بودم. پدرم گفت: (مرا وكيل كن كه من آقا سيداحمد را وكيل كنم كه بروند حضرت عبدالعظيم(ع) صيغه عقد را بخوانند. آقا هم برادرش آقاي پسنديده را وكيل مي‌كند.)

 

من مكثي كردم و بعد گفتم: (قبول دارم.)

 

 

به اين ترتيب، رفتند و صيغه عقد را خواندند. بعد از اين‌كه خانه مهيا شد، پدرم گفتند: (به اينها اثاث بدهيد كه مي‌خواهند بروند آن خانه.) اثاث اوليه مثل فرش و لحاف كرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها را فرستادند. يك ننه خانم هم داشتيم كه دايه مادرم بود. او را هم با دخترش عذراخانم فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي. شب پانزدهم يا شانزدهم ماه مبارك رمضان بود كه دوستان و فاميل را دعوت كردند و لباس سفيد و شيكي را كه دختر عمه‌ام با سليقه روي آن، گل نقاشي كرده بود، دوختند و من پوشيدم. مهريه‌ام هزار تومان بود. خانواده داماد گفتند: (اگر مي‌خواهيد خانه مهر كنيد.) ولي پدرم به من گفت: (من قيمت ملك و خانه‌هايشان را نمي‌دانستم. نمي‌دانستم قيمت در خمين چطور است، به همين دليل هم پول مهر كردم.)

 

 

من هرگز مهرم را مطالبه نكردم اما امام آخرهاي عمرشان وصيت كردند كه يك دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.

 

امام(ره) هميشه احترام مرا داشتند. هيچ وقت با تندي صحبت نمي‌كردند. اگر لباس و حتي چاي مي‌خواستند، مي‌گفتند: (ممكن است بگوييد فلان لباس را بياورند؟) گاهي اوقات هم خودشان چاي مي‌ريختند.در اوج عصبانيت، هرگز بي‌احترامي و اسائه آداب نمي‌كردند. هميشه در اتاق، جاي بهتر را به من تعارف مي‌كردند. تا من نمي‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي‌كردند. به بچه‌ها هم مي‌گفتند صبر كنيد تا خانم بيايد. ولي اين طور نبود كه بگويم زندگي مرا با رفاه اداره مي‌كردند. طلبه بودند و نمي‌خواستند دست، پيش اين و آن دراز كنند، همچنان كه پدرم نمي‌خواست. دلشان مي‌خواست با همان بودجه كمي كه داشتند، زندگي كنند، ولي احترام مرا نگه مي‌داشتند و حتي حاضر نبودند كه من در خانه كار بكنم. هميشه به من مي‌گفتند: جارو نكن.اگر مي‌خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم، مي‌آمدند و مي‌گفتند: بلند شو، تو نبايد بشويي. من پشت سر ايشان اتاق را جارو مي‌كردم و وقتي منزل نبودند، لباس بچه‌ها را مي‌شستم. يك سال كه به امامزاده قاسم رفته بوديم، كسي كه هميشه در منزلمان كار مي‌كرد با ما نبود. بچه‌ها بزرگ شده و دخترها شوهر كرده بودند. وقتي ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشويم. ايشان همين كه ديدند من دارم ظرف‌ها را مي‌شويم، به فريده، يكي ازدخترها كه در منزل ما بود، گفتند: فريده! بدو. خانم دارد ظرف مي‌شويد.

 

امام در مسائل خصوصي زندگي من دخالت نمي‌كردند. اوايل زندگي‌مان، يادم نيست هفته اول يا ماه اول به من گفتند: من كاري به كار تو ندارم. به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش اما آنچه از تو مي‌خواهم اين است كه واجبات را انجام بدهي و محرمات را ترك بكني، يعني گناه نكني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:27  توسط داوود   | 

طرح راه اندازی بخش " جوان " انجمن سینمایی انقلاب و دفاع مقدس (بخش نخست)

"غیرت انقلابی" اهرم بزرگی است که فرهنگ و هنر انقلاب را تا کنون بصورت خود جوش و گاه انفرادی به پیش رانده و به جلو برده است و در حوزه های مختلف  به رغم تمامی مشکلات موجود  شاهد پدیده هایی همچون برادران کاکایی و... در شعر ،ملاقلی پور و  حاتمی کیا و... در سینما، امیر خانی و مخدومی و... در ادبیات و قص علی هذا  بوده ایم.

لکن در زمان حاضر جبهه ای عمل کردن از هر شیوه دیگری  نیز برای افراد جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی لازم و ضروری تر است. در زمانه ای که کتب فرهنگی انقلاب همچون کتب امیرخانی به رغم تیراژهای رویایی 300000 تایی در پشت شیشه ویترین کتاب فروشی های انقلاب دیده نمی شود  و  ویترین ها در انحصار نویسندگان ملحد کانون نویسندگان است، در شرایطی که سینماگر جوان انقلابی متعهد در پشت صف مراکز سینمای جوان و گسترش تجربی می ماند . در شرایطی که وبلاگ های تاثیر گذار حزب اللهی در میان عملکرد " تحسین برانگیز" جبهه ای روشنفکران و معاندان نظام  گم می شود ، دیگر جای گزینش های عمیق و دسته بندی های خودی و غیر خودی نیست. در شرایطی که شیرین عبادی آشکارا می گوید: دیگر انقلابی نمانده است که ضد انقلابی مانده باشد و هرکس از آن جبهه به این سو بیاید باید به او خوش آمد بگوییم، دیگر فضایی برای موازی کاری نیست.دیگر نباید هر ارگان فرهنگی به تنهایی بخشی برای مباحث مربوط به انقلاب و دفاع مقدس داشته باشد و به صورت موازی با انجمن سینمایی انقلاب و دفاع مقدس فعالیت کند.اکنون وقت آن رسیده است تا همان طور که  فرماندهی بسیج ،حجت الاسلام طائب ، به خوبی درک نموده اند،وارد عملکرد جبهه ای در همه فضاهای فرهنگی موجود شده وبه یار گیری از قشر جوان پرداخت.چه آنان که بسیجی هستند با فرم های پر کرده و رده های موجود و چه آنان که قلبشان با بسیج است و چه آنان که دلبستگی به آرمانهای امام و انقلاب دارند و چه آنان که از ماهیت امپریالیستی آمریکا بیزارند. در این صورت ما وارد یک عملکرد جبهه ای ومنسجم می شویم که می تواند خروجی محصولات فرهنگی انقلاب را با استقبال و تاثیر گذاری عمومی مواجه سازد .

در حوزه ی سینما و تلویزیون و رسانه های بصری انجمن سینمایی انقلاب و دفاع مقدس به خاطر پیشینه ی درخشان و ارزشمند خود بهترین بستر برای تشکیل بخشی است که کار بر روی جوانان را بر عهده می گیرد.

1        ساختار:

ساختار بخش جوان تشکیل می شود از :

1        هسته ی مرکزی : متشکل از ریاست انجمن و شش سینماگر متعهد انقلاب و دفاع مقدس

2        دایره ی اجرایی متشکل از جوانانی که با تکیه بر انرژی و دانش خود مسئولیت اجرای مصوبات و پیگیری آنها را بر عهده بگیرد.

3    پیکره: مشتکل از رابطین مستقر در شهرستانها که با وسعت یافتن فعالیت های بخش جوان که به مرور زمان  رخ خواهد داد. به بخش اجرایی اضافه خواهند شد.

4        شیوه عملکرد:

شورای  سیاستگذاری متشکل از هسته ی مرکزی و نماینده ی دایره اجرایی سیاست های کلی را تدوین می کنند که بر اساس پیشنهادهایی است که توسط بخش جوان و اجرایی به شورا پیشنهاد می شود. جلسات شورا هر سه ماه یکبار تشکیل می گردد.

از جمله ی این پیشنهاد ها می توان به :

1        برگزاری جلسات آشنایی مقدماتی با مفاهیم فرهنگی انقلاب اسلامی و یا تدوین جزوات مقدماتی جهت ارائه به بسیجیان پایگاه های بسیج .

این نکته حائز اهمیت است که در حال حاظر بیش از 36000 پایگاه بسیج در کشور موجود است که اگر هر کدام  50 عضو میانگین داشته باشند  نیروی قابل توجهی را می توان وارد عرصه ی فرهنگ کرد. اما نباید اشتباه نمود و گمان کرد این نیرو را تربیت نکرده بتوان آزاد نموده و وارد فضاهایی مثل اینتر نت کرد (آنطور که اعلام شد ده هزار وبلاگ نویس بسیجی وارد عرصه خواهند شد  که عملاً ناممکن است ) لذا بایستی این نیرو توسط جزوات و مربیان آموزش دیده شود و سپس در معرض  محصولات جبهه فرهنگی انقلاب قرار گیرد و آنگاه به عنوان بازو ی فرهنگی و یا سمپات مورد بهره برداری واقع شود.  به این تعداد بسیجی  حلقه تاثیر گذاری خانوادگی را نیز بیفزائیم تا به رقمی رویایی دست یابی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:27  توسط داوود   | 

قل رب زدنی علماً

خانم علی نژاد اینبار مطلبی در روز نوشته اند که همان پاراگراف ابتدایی نشانه تسلط ایشان بر موضوعی است که درباره اش بحث می کند ایشان نوشته اند:

نقاشان، حتي آنان که از سر تفريح هم قلم بر‎ ‎بوم مي‌رقصانند، بي‌شک بيشتر و‎ ‎بهتر از‎ ‎صاحبان سخن‎ ‎مي‌توانند‎ ‎تصويرگر درد يک جامعه باشند. اما‎ ‎گاهي اين اتفاق‎ ‎رخ‎ ‎نمي‌دهد. در تمام اين‌سالها‎ ‎هرگاه سياستمداري قباي رقابت‏‎ ‎بر‎
‎ ‎تن کرد و رداي‎ ‎روزهاي انتخابات بر قامت آراست، نسل ما‎ ‎جز عزم و رزم آنان براي خدمت‏‎ ‎به‎ ‎ملت هيچ نشنيد.



و بنده هم کامنتی اینگونه نهاده ام :

زمانی که ادعا کردی به کشف یخ به اردوگاه آنگولا ساکسون ا رفته ای و کشفیده ای که با تکان دوربین ضرغامی {!} اقدام به زیاد نشان دادن تظاهرات می کند به دوستانت گفتم این خانوم از فرط کمی مطالعه در یک حوزه ی منسج و مشخص به هذیان گویی هایی در حد همان کسی افتاده که در شبکه های زرد ادعا کرد این جمعیت نیست بلکه دوربین را برده اند بالا و از فراز جنگل فیلم گرفته اند و ما می دانیم چون اینکاره ایم . امروز وقتی این متن مضحک را در روز آنلاین خوانده که : {اشان، حتي آنان که از سر تفريح هم قلم بر‎ ‎بوم مي‌رقصانند، بي‌شک بيشتر و‎ ‎بهتر از‎ ‎صاحبان سخن‎ ‎مي‌توانند‎ ‎تصويرگر درد يک جامعه باشند}  به خوبی برایم "قطعی" شد که سرکار علیه نه تنها در حوزه ی تصویر و خبرنگاری هم تخصص نداری که بدون داشتن مطالعه ی سطحی فلسفی اهمیت تصویر را بیشتر از کلام بدانی و بدیهی است کسی که مطالعه اش اندازه ی شما باشد " قطعا" {به تقلید از متن خودتان قطعا می گذارم} نمی تواند بفهمد تصویر نمی تواند به ساحت کلام راه یابد و این جمله ی آنچه یک دیدن کند ادراک آن / درک نتوان کرد با صد گون بیان {که یحتمل مثنوی هم نخوانده اید که بلدش باشید} ئر علم الیقین معنوی است که شهود جای روایت را بگیرد نه در حوزه های توصیف و روایت موضوعات اجتماعی مثل  درد که رمانها و توصیف ها بهتر می توانند منظور را متبادر کنند تا تصویر های الکن   نقاشی  که آمیخته با سوبژکتیویته نقاش است غالبا ... خدا همه ی ما را علم دهد ان شاء الله و سکوت و قلت  کلام که سکوت ثمره ی دانش است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:25  توسط داوود   | 

اگر نمیا و بقیه فحش ندهند یک سوال از بی بی سی فارسی بپرسیم”



جناب بی بی سی ای آلبالو و ای شفتالو و ای نهایت خبر رسانی فارسی احتراماً خاکم بر دهان رویم به دیوار می شود بپرسم اگر قرار است خبرنگار بنشیند در داخل تحریریه و از روی فید های رویترز و سی ان ان مشتی راش بردارد و گزارش خبری درست کند پس دفاتر شما در سرتاسر دنیا به درد عمه کدام گرانمایه می خورد؟ و اینکه چرا پس این خبرنگار ها را از ایران به لندن بردید؟ در حالی که آنها می توانستند در همین تهران و با سیستم اف تی پی برایتان گزارش بفرستند؟
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:1  توسط داوود   | 

من عشق و کتم فعف ثم مات مات شهیدا

شاید فیلمی نباشد که به اندازه فیلمی کوتاه در ستایش عشق من رو یاد این حدیث بندازه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:11  توسط داوود   | 

من عشق فعف ثم مات مات شهیدا

من عشق فعف ثم مات مات شهیدا
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 4:3  توسط داوود   | 

نماز اول وقت خوبه اما ... قضاوت با شما


رفتم بلیط های سفر نوروزی را بگیرم حدود ساعت دوازه رسیدم . بنده ی خدا داشت بلیط یکی دیگر را صادر می کرد که شبکه قطع شد و ملت روی هوا حیران ماندند. کاربری که پشت سیستم بود دو سه بار سعی کرد تا به شبکه وصل شود اما نشد . مسئول آژانس را صدا زد و بنده ی خدا نگاهی به ساعت انداخت و کفت:  ای بابا وقت اذان شده  بعد رو به مسافران کرد و گفت : آقایون ،خانومها ببخشید  وقت اذان که میشه ده دقیقه شبکه رو قطع می کنن تا مردم به نماز اول وقت "زوری" برسند.

پ.ن:

نماز اول وقت خوبه  اما ... قضاوت با شما

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:49  توسط داوود   |