تبليغاتX
هیس ... !

هیس ... !

دروغ های فاحش طرفداران موسوی در خصوص کتاب کافه پیانو

سایت جوان فردا نزدیک به جریان برانداز سبز در یک خبر ویژه تحت عنوان: ( پدیده ای نادر در بازار كتاب )

ادعا کرده است که :


در روزهاي بعد از انتخابات بازار کتاب ايران شاهد يک اتفاق نادر بود که همچنان ادامه دارد. بعد از اعلام موضع سياسي فرهاد جعفري نويسنده رمان پرفروش «کافه پيانو» هزاران نفر از خوانندگان و دارندگان اين کتاب، نسخه هاي«کافه پيانو» خود را به فروشگاه نشر چشمه پس دادند.

هفته گذشته خوانندگان شهرستاني هم به اين حرکت پيوستند و کتاب هاي خود را به تهران ارسال کردند. اين اقدام ظاهراً به پيروي از دعوت هاي اينترنتي صورت گرفته است.

---

من که نه کتاب را خوانده ام و نه نویسنده را می شناسم ، صرفا از روی شناختی که از رفتار رسانه ای دوم خرداد دارم و نیز اینکه پدرام رضایی زاده نویسنده جوان  دوم خردادی همیشه از مخالف خود متنفر بر اینکار تاگید و اصرار داشت ، به این موضوع حساس شدم و با نشر چشمه تماس گرفتم ، 66461455 شما هم می توانید تماس بگیرید.

کل کتب برگردانده شده صرفا 50 عدد (به گفته نشر چشمه کمتر از 50 عدد . که فرض را بر 50 گذاشتیم) از تیراژ 70000 تایی است.

خوب به نسبت دقت کنید. ببینید چگونه 50 نفر انقدر رسانه برای هوچی گری در اختیار دارند ولی کسی از 69950 نفر دیگری که کتاب را خریده اند حرفی به میان نمی آورد.

خوب به این نسبت اندیشه کنید

-------------


لینک های مرتبط

خواب اقاقیا: کافه تعطیل

ناتور: نوشته پدرام رضایی زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:9  توسط داوود   | 

ناگهان جانی قهرمان می شود

برای زهرا:

یادت هست در میان آتش کلماتت دنبال معانیی می گشتم که بتواند زنجیره وار کلمات زنجره ی کلویت را بهم وصل کند و نمی شد؟

یادت هست می گفتم جنبشی جنبش واقعی است که از عقبه ی تاریخی و دانش تاریخی برخوردار باشد و این مولود حرام سبز ریخت چنین نیست؟

یادت هست گفتم در پس این گوساله ی حرام زاده ی سبز دست سامریی تا آرنج در خون خفته است؟

ناگهان هادی غفاری _قاتل هویدا و جمعی دیگر بدون تشخیص قانون - یکبارگی می شود مدعی مردمسالاری و به ساحت رهبری لجن پراکنی می کند - هرچند کی شود دریا به پوز سگ نجس!

حالا نور علی نو هم شد و جنایتکاری مثل آیت الله شریعتمداری که در ماجرای کودتای نوژه فتوی به قتل بیش از نیم میلیون شهوند تهرانی می دهد به علت اعتراف کردن از روی کاغذ که آنهم برای حفظ جان بی مقدار محفوظ در لباس روحانیتش صورت گرفت. می شود قهرمان جنبش سبز

همین





تماشای این سخنرانی مسعود رجوی در سال 59 را بسیار توصیه می کنم . در این ویدئو دقیقا از همان شیوه ای بهره می برد که امروز موسوی برای فریب جوانان دانشجو استفاده می کند. دقت کن در استفاده از واژه های شهید . انتخابات ریاست جمهوری . گناه او چه بود و... اکنون همه ی ما می دانیم او کجاست. دو ویدئو ی دیگر را از این مجموعه در لینک یوتویوب ببین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:34  توسط داوود   | 

روز مرد؟

م ر د ... م ُ ر د ... درد

جناس غریبی در این  واژه هاست

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:41  توسط داوود   | 

سکوت متروپلیس فریاد تلخ سرزمین من

 

Metropolis

 

 

کارگردان : فریتس لانگ

 

فیلمنامه نویس : تئافون هاربو  برمبنای داستانی نوشته خودش

 

بازیگران: آلفرد آبل  گوستاف فرولیخ  بریگیته هلم  رودولف کلاین – روگه  فریتس راسپ

 

و 750 بازیگر نقشهای فرعی و 30000سیاهی لشکر

 

سیاه وسفید  صامت

 

فیلمبرداری در310 روز و 60شب  طی سالهای 1925 و 1926 در استودیوهای اوفا

 

هزینه تولید : 200 هزار دلار

 

پخش در دهم ژانویه 1927  برلین) )

 

مدت نمایش : 120 تا 155 دقیقه

 

خلاصه فیلم:

 

 

 

مترو پلیس شهری قرن بیست ویکمی است و رهبر صنایع آن « یون فردرسن » است . شهر به روش برده داری اداره میشود .حاکمان روی زمین در قصرها و کارگران زیرزمین زندگی می کنند.

 

پسر یون« فردر» با حکومت پدرش موافق نیست .او طی یکی از گشت وگذارهایش در دنیای زیر زمینی  به ماریا دل می بندد . ماریا دختری است که کارگران را به آرامش دعوت میکند تا پیامبری که نوید میدهد ظهور کند وعدالت وبرابری ایجاد شود. اما شورش به راه میافتد. و نهایتا کارگران می پذیرند تا در زیر زمین هایشان زنده بمانند و باز آقاین بر قصرهاشان تکیه زنند .

 

لانگ بارها اشاره کرده است که گوبلز و هیتلر بعد از تماشای متروپلیس تصمیم گرفتند که ریاست صنعت فیلم رایش سوم را به او واگذار کنند. و این فیلم عجیب محبوب فاشیست های سفید پوست قرار گرفته و می گیرد و خواهد گرفت

 ...

مترو پلیس زبان حال اینروزهای ایران است. جامعه ای که چند ده سال تحت عناوین: اربابان و رعایا  اداره می شد و چشم در انتظار ظهور پیامبر گونه ای داشته تا روزگار محنتش پایان پذیرد و پذیرفت و پیامبر گونه اش ظهور کرد و انقلابش پیروز شد و شهدایش را تقدیم کرد و همه بار آنرا بی هیچ شک و شبهه ای همین طبقه ی رعایا و بردگان و مستضعفانی بر دوش کشیدند که هنوز هم قرار است و نرید ان من علی الذین استضعفو فی الارض را مصداق باشند.

اما این روند شانزده سال تغییر کرد و باز اقایان (سرها ، مغز ها ، مدیران ، فرهیختگان )  همانها که قطارها قطار القاب و افتخارات برای یکدیگر هدیه می کردند باز بر قصر ها و زندگی های تجملی و ناموس و جان و هست و نیست مستضعفان اریکه زدند و زیر دستان فرودستان توده ی عوام الناس و حتی تلخ تر همانهایی که به صرف ندادن یک رای به آنها گاوهای احمدی نژاد ! لقب گرفتند! همانها که در هشت سال از خرد جمعی به فرودستان بی خرد تقلیل یافتند همانها که...

متروپلیس حکایت همه ی مستضعفان عالم است که به صرف ندادن یک رای به محمود عباس آمریکایی باید با بمب های فسفری مجازات شوند و حتی حق نداشته باشند تا تصویر دریده شدن گلوی کودکشان در یوتویوپ  قرار گیرد همان سایتی که برای اغتشاشات ایران لینک قرار می دهند.

متروپلیس می تواند حکایت حتی کوبایی ها باشد که نخواستند اسیر دست باتیستای آمریکایی ها باشند و هنوز در آتش نخواستن می سوزند

متروپلیس می تواند حتی حکایت هندی هایی باشد که نخواستند رایشان سفید های  آنگولا ساکسون باشند در سرزمین قهوه ای خودشان

متروپلیس می تواند حکایت حتی سیزه سیاه های الجزایری باشد که نخواستند آقایی فرانسوی ها را

متروپلیس می تواند حکایت تلخ "چه " باشد و حکایت درد " چمران"  حکایت بولیوی و حکایت حزب الله و لبنان

مترو پلیس یک حوالت تلخ تاریخی است که از گرده ی رنج کشیده ی تازیانه خورده ی سوخته از تازیانه ی خورشید ، سنگ بر پشت برای مقبره و قصر و هست و نیست آقایان ...

آری چنین است برادر...

سهم ما از تمام خواستنی های دنیای مستکبران یک حق رای نخواستن بود که :" غلط کردیم " به نام  احمدی نژاد در صندوق رای انداختیم . غلط کردیم به نام  اسماعیل هنیه و حماس در صندوق انداختیم. غلط کردیم به نام چاوز انداختیم . غلط کردیم به نام فیدل بر قلبهایمان حک کردیم و خون دادیم . غلط کردیم که پیرو خط خمینی ماندیم.  آری ما مستضعفان همه جهان  غلط کردیم.

آقا ! آقا ! آقای مرعشی !

شما راست می گفتید ! احمدی نژاد از تخمه و نطفه  و سلاله ی مدیران نبود. شیخوخیت نداشت. طفلی هاله بین بود.

آقا! آقا ! آقای پرتوی شما راست می گفتید:

تکیه زدن این از تبار بردگان که تنش بوی کاهگل های روستا را می داد بر اریکه ای که شانزده سال  شیوخ سرخ و سفید و آفتاب مهتاب ندیده برآن تکیه زده بودند  و با ادبیات خاص " آقایان"  حرف می زدند  آبروی شما را در اسرائیل هم برد! همانجا که ماهها فیلم شما روی پرده بود.

 

آقا ! آقا ! آقای موسوی !

شما هم راست گفتید که به آراء ما پا برهنگان نیازی ندارید و طرفداران شما هم راست می گویند که رای باید کیفی باشد! یک رای به موسوی چندین برابر  رای ما مستضعفان باید باشد و مگر همسر " پروفسور" شما نگفتند: اینهایی که به احمدی نژاد رای می دهند تیپ هایشان معلوم است از چه تیپی هستند ! اینها همان صبح رفتند رایشان را دادند بقیه روز طرفداران ما بودند که رفتند رای بدهند (مصاحبه با بی بی سی فارسی)

تیپ های ما معلوم است برایتان تشریح کنم آقای موسوی؟ خواب 20 ساله فرهنگستانی تان به هم نمی خورد؟ همان فرهنگستانی که حتی یک خط در " فرهنگ انقلاب مستضعفین" مطلبی از آن  بیرون نیامد؟ آنهم در 10368000 دقیقه؟ که اگر تقسیم بر 5 دقیقه ای کنین که رای ما به رئیس جمهور طول کشید .می شود معادل 2073600 هزار ایرانی !

شما ما را فراموش کردید آقای موسوی و برایتان مهم نبودیم! شما بیست سال سر در آبشخور همانهایی داشتید که " پروفسور دانشگاه آزادیتان" از تیپ هایشان می گفت.

آقای موسوی چه خطابتان کنم؟ ارباب موسوی؟  صاحب موسوی؟

چه چیز آتش خشم سوزان شما و هم اندیشان مثل شما را در اسرائیل و آمریکا و انگلیس و فرانسه راضی می کند؟

بمب فسفری؟ مثل غزه؟ بمباران ؟ مثل وزیرستان؟ آتش؟ مثل کلیسای دیویدی ها؟

ما مردم نیستیم آقای موسوی  یا مردمسالاری معنای دیگری دارد؟ شاید ما همه تقلبی هستیم؟ از روستای لیک بین در مرز ترکیه و عراق  تا محله شیعه های قشم؟  اصلا به گوشتان خورده است اسم این دهات ها؟ شما داماد ما لرها هستین ، آیا چیزی از دعون به گوشتان خورده؟

امروز بی بی سی ، فرانسه 24 سی ان ان فاکس نیوز روز آنلاین زمانه و ... تمام رسانه های ارباب سفید پوست از اینکه شما ارباب سبزه ی ایرانی (در قدیم هم سفید ها از سیاه ها برای اداره برده ها استفاده می کردند کلبه عمو تم را که خوانده اید؟ ) اینطور  رای ما را به هیچ شمردی و خود را منتخب مردمی نامیدی که...

ارباب موسوی  ، روح هیتلر، گوبلز و شادروان آریل شارون از آنچه با ما و رای ما کردید شاد شد... روحتان شاد

....

سکانس پایانی که برده ها با ارباب ها آشتی می کنند:


--------

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:7  توسط داوود   |